و آب را با تمام ماهیهایش
در قابی کهنه که مردی درآن عصا را بهانه ی سرپا ماندن می داند
چه شاعرانه به تصویر کشیده ای
زمان را این بار
نه در قوطیهای کنسرو
که در رنگ متوقف کرده ای
همانطور که با پیانو شعر می سرایید بتهوون
و تو چه استادانه به زنجیر کشیده ای لفظ را
وقتی که می ترسیدی گل باران را بچینی
و مادر از خانه بیرون نیاید
**
می شناسیش او نیز با تن پوشی از عاطفه و احساس
پرواز می دهد
سکه های قلبش را
بر روی کاغذ سپید نقاشی
برای پیرزنی خوشه چین
و گاهی نیز از جنگل می گوید و از تیر
و طعم تلخ چای
که طعم آرزوهای بی سرانجام چایکاران لاهیجیست
چایکارانی که خم شده اند تا آرزوهایشان را بچینند
***
من را نیز تاریخ اینگونه روایت می کند
دور از تو دور از بتهوون دور از تیر
ناگزیر باید قلم بردارم
و شعری بسرایم با ردیف
عشق
شنبه ۹/آبان/۷۹
۸۶ امیر
تو با چتر و بارانی
*
به فراخور دستانت چترت را بالا تر بگیر
تا خیس تر نشوم
و یا عصایم را به دستم بسپار
تا تو را گم نکنم
**
نشانی مرا که می دانی
اینجا در مغرب جغرافیای تن
آیا این زمستان هم بارانیم را نمی پوشی؟
و شال گردنت را به من هدیه نمی کنی؟ـ
ـ تا سردتر نشوم !
صدای رفتن را می شنوی؟
و اینگونه اینگونه من در فواره های نور
در نشیب آبشارهای اساطیری
در عمق دره های مه آلود
بی تو گم خواهم شد.
۶۸ لاهیجان علیرضا کریم
سیاهی خسته خانه را تعبیری نیست
چرا که ظلمات
گرد ناپایداری طبیعت است
وباهرپیکرناآررام
آشفتگی هزاران دریای متلاطم
در آمد و شد.
جسم
درین
خاکدان پوسیده
چندان
در بند اسارت فروخشکید
که زندان قدیمی را
دیگر
به سریر جاودان خویش
ماننده
نتواند کرد
زیرا که آدمی
تنها محکومی قضاوتیست
که به کردار
در روزنه های افیونی خاک می گذرد.
با آسمان تاریک دیگر
امید رهایی نیست
و دل افسردگی هزاران پاییز با خاطرماست
با خاطر ما
تنگ نظران بی تدبیر
که دیده بروی زیبایی چشم انداز
فرو پوشیده ایم
تا رویاهای همیشه
در آن سوی غبار مه آلود
به آرامی فرو شوند.
باری دل
درین ویرانه
به هیچ کنامی خوش نیست
و خاکستر سرد
حکایت غم انگیز جرمی است
که در باد می گذرد.
۲۲ آذر ۸۳ (امید)
عزیزم در زمستانی این چنین
که در آسمان سر پناه من
خورشید در کسوف همیشگی خویش زندانیست
حتی گل یخ هم نمی روید
هر چه هست یادمانیست از شاخه های خشکیده ی بی نام و نشان دیروز ـ
و دلمشغولی دروغی بزرگ به نام رز
نیلوفر بهانه ای است برای اثبات وجودیت مرداب
و شب بو سرپوشی بر تعفن حزن انگیز تفکر های پوسیده ی بی برگی .
رویای من روزی باغچه ای بود پر از خیزران
پر از اسطوره و ققنوس
و من امروز به پوچی خیزرانهای شصت ساله می خندم
به رز می خندم.
تاریکیست میان آرزو و باور
و باغبان دیریست در خواب است.
عزیزم
شاید روزی من به یک گلایل مصنوعی عاشق شوم
شاید.
۲۱/اسفند/۸۵
کوه بود و کوه و یک آسمان آبی
که بی تو کبود بود و تیره.
دیگر خورشید هم
بی تو هرگز از پشت این کوه بیرون نمی آید
۱۰/تیر/ ۷۹